آنها در پيشگاه مردم و تاريخ روسفيدند و روسياهي به ذغال دروغگويان مأمور رژيم براي هميشه خواهد ماند.
درباره قربانيان خانواده طياري آشتياني كه در اين گزارش از آنها گفتگو مي شود، پژوهش اندكي داشتم و دريافتم كه در فهرست بيست هزار نفري شهيدان كه از سوي سازمان مجاهدين خلق منتشر شده، چهار شهيد قهرمان به شرح زير در شمارههاي 18179تا18182 ثبت شده اند:
حسين طياري آشتياني 22ساله در سال شصت
مجيد طياري آشتياني18ساله در سال شصت و دو يا شصت و سه
حسن طياري آشتياني 28ساله در سال شصت و هفت در تهران
محمد طياري آشتياني 30ساله در سال شصت و هفت در كرج
به شهادت رسيده اند.
اين كه اين نامها از سوي بنياد برومند ثبت نشده جاي پرسشي را باقي ميگذارد. اميدوارم از قلم انداختن اين نامها و بسياري مانند آنها به دليل اشتغال بنياد برومند به حمايت از يك عنصر پليد نفوذي رژيم به نام ايرج مصداقي نباشد كه براي امضاي بيانيه در حمايت از او آمادگي دارد، ولي براي ثبت نام همه قربانيان آمادگي نداشته و نام هاي اعلام شده توسط مجاهدين خلق را به فهرست خود نيفزوده اند. تازه در فهرست مجاهدين خلق هم نام و نشاني از نسرين طياري آشتياني كه نويسنده ياد كرده نمي توان يافت- احمد مجد)
[نوشته زير از خانم «مريم مقدم» است كه من از توييتر ايشان برگرفتم].
«سایت بنیاد برومند را برای چند نامی که میشناختم چک میکردم دیدم هیچ اطلاعاتی در مورد حسن و محمد و نسرین طیاری اشتیانی ثبت نشده كه در #تابستان_67 اعدام شدند سه خواهر و برادر جوانی که فقط نسرین نامزد داشت.
پدرشان جعفر اقا سوپر مارکت کوچکی درست سر کوچه امان در منطقه پیروزی تهران داشت.
بعد از دستگیریشان تنها خانواده يی که درددلهای پدر پیرشان را میدانست ما بودیم آن هم به واسطه پدرم که قبل از انقلاب نظامی بود و بعد از انقلاب حتی یک روز زیر پرچم فرقه تبهکار لباس نظامی به تن نکرد و استعفا داد.
جعفر اقا از زمان دستگیری فرزندانش هر هفته مجبور بود دوبار ملاقات برود یکروز اوین میرفتند و یکروز هم گوهردشت.
سالها پدرم همراهیاش میکرد تا هم در طول مسیر تنها نباشد هم حداقل دلگرمی برای مردی باشد که در طول دو سه سال، سی سال پیرتر به نظر میرسید ان زمان فکر میکنم سوم یا چهارم دبستان بودم که یکباره ملاقاتها قطع شد و اخبار اعدامها منتشر شد.
جعفر اقا مثل مرغ بال و پر کنده بود و پدرم به او امید میداد که بچه های تو حکمشان حبس است نگران نباش ولی یکروز که برای پیگیری رفتند سه ساک کوچک تحویل گرفتند و فکر کنم بعد از دو ماه سه سنگ قبر در بهشت زهرای تهران به نام سه فرزندش نشانش دادند . من کوچکتر از ان بودم که معنای فعالیت سیاسی یا هواداری را بدانم .
در بین گریه های مادرم شنیده بودم که حسن هوادار سازمان مجاهدین بود و اعلامیه های یکی از دوستان تحت تعقیبش را مخفی کرده بود.
پاسدارها موقع تفتیش هر سه خواهر و برادر را برده بودند و بعد هم این شد سرنوشت ان خانواده.
مثل روز روشن یادم میاد که روزی که قرار بود ختم کوچکی برای این سه جوان برگزار شود سه مامور جلوی در خانه ایستاده بودند و هم رفت و امدها را زیر نظر داشتند هم تهدید میکردند که مبادا صدای گریه و ناله از بیرون خانه شنیده شود.
علی فرزند چهارم خانواده طیاری همسن من بود دائم پدر به مرگ او تهدید میشد که نکند درد دلش را برای کسی بازگو کند. من نه سال بیشتر نداشتم ولی تمام وقایع ان سالها را به خاطر دارم .
عکسهایی که در روزنامه ها منتشر میشدند که اعدام شده اند. سحرهایی که با صدای تیرباران از پشت دیوار ستاد نیروی هوایی از خواب میپریدم .همه ان روزهای تلخ مثل خاطرات دیروز در خاطرم ثبت شده است.
حالا چطور میشود باور کرد کسی که به این سن و سال که آن زمان روزنامه نگار بوده چیزی نمیدانسته.
بهنود شاید جدیدا الزایمر گرفته وگرنه هیچ فرد غیر مطلعی از وقایع ان زمان که در ان دوران بیش از ده سال سن داشته باشد وجود ندارد» آنها در پيشگاه مردم و تاريخ روسفيدند و روسياهي به ذغال دروغگويان مأمور رژيم براي هميشه خواهد ماند.
درباره قربانيان خانواده طياري آشتياني كه در اين گزارش از آنها گفتگو مي شود، پژوهش اندكي داشتم و دريافتم كه در فهرست بيست هزار نفري شهيدان كه از سوي سازمان مجاهدين خلق منتشر شده، چهار شهيد قهرمان به شرح زير در شمارههاي 18179تا18182 ثبت شده اند:
حسين طياري آشتياني 22ساله در سال شصت
مجيد طياري آشتياني18ساله در سال شصت و دو يا شصت و سه
حسن طياري آشتياني 28ساله در سال شصت و هفت در تهران
محمد طياري آشتياني 30ساله در سال شصت و هفت در كرج
به شهادت رسيده اند.
اين كه اين نامها از سوي بنياد برومند ثبت نشده جاي پرسشي را باقي ميگذارد. اميدوارم از قلم انداختن اين نامها و بسياري مانند آنها به دليل اشتغال بنياد برومند به حمايت از يك عنصر پليد نفوذي رژيم به نام ايرج مصداقي نباشد كه براي امضاي بيانيه در حمايت از او آمادگي دارد، ولي براي ثبت نام همه قربانيان آمادگي نداشته و نام هاي اعلام شده توسط مجاهدين خلق را به فهرست خود نيفزوده اند. تازه در فهرست مجاهدين خلق هم نام و نشاني از نسرين طياري آشتياني كه نويسنده ياد كرده نمي توان يافت- احمد مجد)
[نوشته زير از خانم «مريم مقدم» است كه من از توييتر ايشان برگرفتم].
«سایت بنیاد برومند را برای چند نامی که میشناختم چک میکردم دیدم هیچ اطلاعاتی در مورد حسن و محمد و نسرین طیاری اشتیانی ثبت نشده كه در #تابستان_67 اعدام شدند سه خواهر و برادر جوانی که فقط نسرین نامزد داشت.
پدرشان جعفر اقا سوپر مارکت کوچکی درست سر کوچه امان در منطقه پیروزی تهران داشت.
بعد از دستگیریشان تنها خانواده يی که درددلهای پدر پیرشان را میدانست ما بودیم آن هم به واسطه پدرم که قبل از انقلاب نظامی بود و بعد از انقلاب حتی یک روز زیر پرچم فرقه تبهکار لباس نظامی به تن نکرد و استعفا داد.
جعفر اقا از زمان دستگیری فرزندانش هر هفته مجبور بود دوبار ملاقات برود یکروز اوین میرفتند و یکروز هم گوهردشت.
سالها پدرم همراهیاش میکرد تا هم در طول مسیر تنها نباشد هم حداقل دلگرمی برای مردی باشد که در طول دو سه سال، سی سال پیرتر به نظر میرسید ان زمان فکر میکنم سوم یا چهارم دبستان بودم که یکباره ملاقاتها قطع شد و اخبار اعدامها منتشر شد.
جعفر اقا مثل مرغ بال و پر کنده بود و پدرم به او امید میداد که بچه های تو حکمشان حبس است نگران نباش ولی یکروز که برای پیگیری رفتند سه ساک کوچک تحویل گرفتند و فکر کنم بعد از دو ماه سه سنگ قبر در بهشت زهرای تهران به نام سه فرزندش نشانش دادند . من کوچکتر از ان بودم که معنای فعالیت سیاسی یا هواداری را بدانم .
در بین گریه های مادرم شنیده بودم که حسن هوادار سازمان مجاهدین بود و اعلامیه های یکی از دوستان تحت تعقیبش را مخفی کرده بود.
پاسدارها موقع تفتیش هر سه خواهر و برادر را برده بودند و بعد هم این شد سرنوشت ان خانواده.
مثل روز روشن یادم میاد که روزی که قرار بود ختم کوچکی برای این سه جوان برگزار شود سه مامور جلوی در خانه ایستاده بودند و هم رفت و امدها را زیر نظر داشتند هم تهدید میکردند که مبادا صدای گریه و ناله از بیرون خانه شنیده شود.
علی فرزند چهارم خانواده طیاری همسن من بود دائم پدر به مرگ او تهدید میشد که نکند درد دلش را برای کسی بازگو کند. من نه سال بیشتر نداشتم ولی تمام وقایع ان سالها را به خاطر دارم .
عکسهایی که در روزنامه ها منتشر میشدند که اعدام شده اند. سحرهایی که با صدای تیرباران از پشت دیوار ستاد نیروی هوایی از خواب میپریدم .همه ان روزهای تلخ مثل خاطرات دیروز در خاطرم ثبت شده است.
حالا چطور میشود باور کرد کسی که به این سن و سال که آن زمان روزنامه نگار بوده چیزی نمیدانسته.
بهنود شاید جدیدا الزایمر گرفته وگرنه هیچ فرد غیر مطلعی از وقایع ان زمان که در ان دوران بیش از ده سال سن داشته باشد وجود ندارد»






هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر